خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393

زمانی هست اما که دیگر خسته میشوی از پنهان کردن تنهاییت . خسته میشوی از چپاندن خودت میان گروه ها. از توی صف های طولانی غرق شدن . دور خانه ها دیوار میکشند که تنهایی شان پیدا نشود . بچه ها را بزرگ میکنند که تنها زنده بمانند

آدم چقدر تنهاس . آدم ها جمع میشوند توی خانه ها و خیابان ها و رابطه ها که یادشان برود تنهایی . توی دوستی ها خودشان را جا میکنند . شب ها جمع میشوند دور آتشی و وانمود میکنند که کنار هم خطری نیست. 

چقدر تنهاییم حسین ، با هر زنگ تلفنت یاد تنهاییم می افتم . تو توی لباس هایت چقدر دوری از من . تو از پشت عینکت نمیتوانی کاری برای تنهاییم بکنی . خانم دکتر هم نتوانست . گرفتن دست ها هم . کاش کلمه اختراع نشده بود . 

تلفنت را جا بگذار. کارت را جا بگذار. از دوست داشتنی های تنهاییت، تجربه هایت ، از آدم های دیگرت نگو . آدم ها اگر نبودند تنهایی کمتر بود  حسین