خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396

دست های آغشته به خونم را میشویم. محکم و محکم تر. مراحل شستن دست را طبق عکس بالای شیر آب انجام میدهم. سینک سفید لحظه ای صورتی و بعد از آن سفید میشود . دارم فکر میکنم ک همه چیز چقدر آرام و شیرین است . لحظه ای به پیامی فکر میکنم ک خوانده ام اما فرصت نداشتم جوابش را بنویسم. فکر میکنم ک حتمن وقتی آن را نوشته است داشته لبخند پهنی میزده و مرا تصور میکرده توی این لباس های سبز .دست هایم را خشک میکنم نوزاد گریان را مینشانم توی چشم هایش نگاه میکنم و میگویم متاسفم ازینکه باعث دردش شدم . کاش همه چیز به همین آسانی بود و یکی تورا مینشاند و توی چشم هایت نگاه میکرد و دردت را تمام میکرد . کاش میشد دست هایت را بشویی و دیگر آغشته به این غم نباشد 

همه چیز همینطور آرام است و منطقی. میگویم کاش و ادامه میدهم به هر آنچه ک هست. لحظه ای زندگی ام صورتی میشود از همه ی درد ها و بعد از آن سفید و پاک

همه چیز به همین سادگیست