X
تبلیغات
زولا
32- ساعت پنج عصر - خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391

32- ساعت پنج عصر


یک پاکت ِ سیگار نکشیده دارم و حرف هایی ک گذاشته م سر فرصت ، چند باری که نیامدم سر قرار را هم ، همه ی اشک هایم ک توی ایستگاه های مترو ریخته ست ، زیر پای مردم

یک باری را که نرفتیم دریا ، قرار های عاشقانه مان ک لغو شد ، همین ک توی هیچ شبی دلت هوایم را نکرد ، هیچ زنگی را ک نزدی ، پشت در هیچ خانه ای ک تراس سبز داشت لحظه ای نایستادی،

مثل یک ماهی دارم توی آکواریوم به فرصت هایی فکر میکنم ک برای بیرون پریدن داشته م و ... دارم مثل یک ماهی ک مسخ است ، که نمی داند هوا نمی سازد به ریه هاش ، ک ریه ندارد ، ک داشتن برای یک ماهی تعریف نمی شود و همین ک یادش می رود هر 3 دیقه یک بار که باید بپرد بیرون ...



باید مثل من یک باری را چشمانت را ببندی ، و با اسم کوچکت قهرت بشود ، با عینکت ، زندگی را بگذاری برای 3 دقیه ی بعد

زندگی نکرده بودیم هنوز ، و ساعت ها از مرگ مان می گذشت ...

قدر همین ها زندگی نکردیم