30 - توی چمدان هایی به دنیا آمدیم - خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
چهارشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1391

30 - توی چمدان هایی به دنیا آمدیم


بیا آنقدر توی همین تخت کش بیاییم که تو برسی ب آن شهر دیگر ، من جلوی چشم های مادر باشم ، به هیچ کجای دنیا بر نخورد، آخر می دانی که ما باید جلوی چشم های خدا باشیم


باید دیگر ندانم کجای کار ها خراب است ، ما به اندازه ی همه ی خرابی ها عمر نمی کنیم ، دلم فقط می خواهد یک چادر مثل بچه گی هام بزنم ، با چادر مادرم ، ملافه های خانه ، برویم توش ندانیم دنیا چه خرابه ای شده ست ...