25 - با تو از غم نه از من میگویم - خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
جمعه 15 دی‌ماه سال 1391

25 - با تو از غم نه از من میگویم

چیزی در دلم نشست کرده است ، مثل رودخانه ای که مسیرش افتاده است به پی خانه ، مثل خانه ای که پی اش در آب ها فرو رفته ست ،  ، مثل پی خانه که هر روز بیشتر از قبل میداند که چیزی از عمر خانه نمانده ، مثل خانه که ترجیح می دهد بروز ندهد از پایه هاش دارد ویران می شود

مثل اهالی خانه که جایی برای رفتن ندارند ...

در حال ندانستنم ، مثل مسافری ک دارد کم کم وسایلش را جمع میکند ، بدون اینکه بخواهد قبول کند باید برود ، مثل تنهایی چای خوردن توی یک ایستگاه بین راهی

باور کن سالها از مرگ من میگذرد ، و دارم روی اسفالت ها نقش راه رفتن را تداعی میکنم ، ما سفر میکنیم ، از گوری ب گورستان دیگر