۲۴ - بوی مرگ می دهد نفس هام - خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
جمعه 8 دی‌ماه سال 1391

۲۴ - بوی مرگ می دهد نفس هام

تو تنها نبودی هیچ وقت ، تا حیاط با تو آمده م هر صبح ، که می روی سر کار ، دلم گرفته از نبودنت توی خانه ای که نداشتیم. روی میز کارت عکسم شده م که نبوده ست هیچ وقت ، تلفن هایی شده م که جواب نمی دادی .

تو تنها نبودی باور کن ، من توی کیف پولت غلت زده ام ، برایت خوانده م ، سوژه ی عکاسی ت بودم

، ساعت ها برهنه نشسته م تا نقاشی م کنی .

یادت را روزهاست گم کرده م ، از غربت می آیم . دست هایم من را نمیشناسند ، فکر هایم با من کنار نمی آیند، شبیه توشده ام، از بس بی خودم رفته ام تا سر کار ، تا کافه، تا رختخواب . شبیه تو که با من غریبه ای

آی
من تمام چیزهایی بودم که تجربه نکردم ، همه ی چیزهایی ک در فاصله ی کوتاه من و تو اتفاق می افتاد ، فاصله یعنی من

تو تنها نبودی ، من هم با تو مرده ام سالها