۱۳ - آنقدر غمگینم که می شود روی صدایم مرد - خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391

۱۳ - آنقدر غمگینم که می شود روی صدایم مرد


تمام روز پرنده ای نشسته باشد کنارت ، باهات حرف زده باشد ، از آسمانش ، درختش ، لانه اش و همه ی پرنده هایی ک می شناسد و رنگ هاشان و اینکه چه جور می خوانند برات گفته باشد 

سرش را روی شانه ات گذاشته باشد توی ایستگاه مترو و اشکش آمده باشد ، آن وقت همه چیز برات رنگ باخته باشد ، ک در یک روز کوچک پاییزی توی یک ایستگاه کوچک و حقیر مترو روی صندلی های رنگی رنگی اش نگاه کنی به آسمان کوچکی ک معلوم نمی شود اما می دانی که کجاست و در دلت به همه ی کتاب ها و نویسنده هاشان ، به همه ی آدم هایی ک بزرگ به نظر می رسند ، به همه ی آن هایی ک می دانند چی هستند یا چی میخواهند ک باشند لعنت فرستاده باشی

و بعد سرت را بیندازی پایین و یک پیاده روی تاریک را گرفته باشی که بروی به خانه ات که یک پرنده لنگان لنگان از کنارت فرارکند ،بروی ببینی خیس است و انگار یک طوریش شده . قصد کنی ببریش خانه و بگیریش توی دست هات اما هی سعی کند از دستت برود

های پرنده از دست رفتن را چه می دانی تو ؟

فکر کنی که تقلای زبان بسته ها یعنی چه  ؟

دست زخمی از تو را نمی دانم ...

شاید داری از خانه اش دورش میکنی ، شاید این یعنی نه ، شاید مثل من کمک نمی خواهد و قصد کرده آنقدر آنجا توی آن سرما بایستد تا بمیرد

و بعد بگذاریش زیر یک طاقی روی زمین  خشک و بهش بگویی معذرت میخوام همه ی پرنده های زمین