خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
سه‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1397

ما پرستار ها اصطلاحی داریم به نام آلوچه . آلوچه ها آن هایی هستند ک دلشان نمیخاهد خوب بشوند . میچسبد به تخت و روز ها همان جا می مانند. دلشان نمیخاهد برگردند .کسی منتظرشان نیست .

همه شرایط خوب شدنشان محیا ست . کسی به صرف وظیفه روز و شب هوایشان را دارد و تمام شب پیش شان بیدار است‌. اما آنی نیست ک باید باشد . توی چشم شان میخانی ک میتوانم خوب شوم اما نمیخاهم . 


سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1397

آدم هایی مثل من کم حرف میزنند . کم بروز میدهند دلشان آشوب است . آدم هایی مثل من بلاگر های خوبی نیستند . می آیند توی چند خط می نویسند ک از این زندگی بیزارند و دلشان بدجور شکسته و بعد صفحه را میبندند و میروند . برای چه کسی مهم است ک امروز بیشتر از همه ی این یک سال و نیم نبود دوستی را حس کرده ام. چه کسی میخواند ک چه حرف هایی میخواستم به کسی بزنم و کسی را نداشته ام. آدم هایی مثل من نویسنده های خوبی نیستند ‌ . بیشتر توی خودشان اند بیشتر خودشان خودشان را آرام میکنند . گاهی یک اشتباه آنقدر بزرگ نیست ک کسی شما را ترک کند . میشود بعد از مدت ها تلفنش را بردارد شماره ات را بگیرد و بگوید بس است دوری . آدم هایی هستند ک همین چند کلمه را خیلی راحت میگویند و خودشان را از افسوس نجات میدهند ولی من از آنها نیستم . 

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396

گاهی به آخرین لباسم فکر میکنم ک مرگ در آن اتفاق خواهد افتاد. 
پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396

شما چه نسبتی با مرگ دارید؟ چقدر از نزدیک با هم ارتباط داشته اید؟ وقتی با هم مواجه میشوید کلاهتان را برمیدارید و احترامش میکنید یا فقط از دور سری تکان میدهید ؟

من اما وقتی دست های استخوانی ام را گره کرده ام و روی سینه بیمارم میفشارم مرگ روی شانه هایم نشسته و صدای شکستن دنده ها را گوش میکند . مرگ دوز اپی نفرین را میداند . مرگ آخرین گاید لان ها را خوانده . مرگ شکل پشیمانیست . مرگ شکل غفلت است .

وقتی ک همه کنار میروند مرگ آن آخرین یاورست ک همه ی تلخی ها را تمام میکند . همه ی راه های دردناک نجات را جدا میکند و در آغوش میگیردت . شاید دلسوز ترین این میانه اوست . 

سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396

دست های آغشته به خونم را میشویم. محکم و محکم تر. مراحل شستن دست را طبق عکس بالای شیر آب انجام میدهم. سینک سفید لحظه ای صورتی و بعد از آن سفید میشود . دارم فکر میکنم ک همه چیز چقدر آرام و شیرین است . لحظه ای به پیامی فکر میکنم ک خوانده ام اما فرصت نداشتم جوابش را بنویسم. فکر میکنم ک حتمن وقتی آن را نوشته است داشته لبخند پهنی میزده و مرا تصور میکرده توی این لباس های سبز .دست هایم را خشک میکنم نوزاد گریان را مینشانم توی چشم هایش نگاه میکنم و میگویم متاسفم ازینکه باعث دردش شدم . کاش همه چیز به همین آسانی بود و یکی تورا مینشاند و توی چشم هایت نگاه میکرد و دردت را تمام میکرد . کاش میشد دست هایت را بشویی و دیگر آغشته به این غم نباشد 

همه چیز همینطور آرام است و منطقی. میگویم کاش و ادامه میدهم به هر آنچه ک هست. لحظه ای زندگی ام صورتی میشود از همه ی درد ها و بعد از آن سفید و پاک

همه چیز به همین سادگیست 

   1      2      3      4      5      ...      22      >>