X
تبلیغات
رایتل
خوابـــ هایی دیده اند برایــ م...
سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1397

آدم هایی مثل من کم حرف میزنند . کم بروز میدهند دلشان آشوب است . آدم هایی مثل من بلاگر های خوبی نیستند . می آیند توی چند خط می نویسند ک از این زندگی بیزارند و دلشان بدجور شکسته و بعد صفحه را میبندند و میروند . برای چه کسی مهم است ک امروز بیشتر از همه ی این یک سال و نیم نبود دوستی را حس کرده ام. چه کسی میخواند ک چه حرف هایی میخواستم به کسی بزنم و کسی را نداشته ام. آدم هایی مثل من نویسنده های خوبی نیستند ‌ . بیشتر توی خودشان اند بیشتر خودشان خودشان را آرام میکنند . گاهی یک اشتباه آنقدر بزرگ نیست ک کسی شما را ترک کند . میشود بعد از مدت ها تلفنش را بردارد شماره ات را بگیرد و بگوید بس است دوری . آدم هایی هستند ک همین چند کلمه را خیلی راحت میگویند و خودشان را از افسوس نجات میدهند ولی من از آنها نیستم . 

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396

گاهی به آخرین لباسم فکر میکنم ک مرگ در آن اتفاق خواهد افتاد. 
پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396

شما چه نسبتی با مرگ دارید؟ چقدر از نزدیک با هم ارتباط داشته اید؟ وقتی با هم مواجه میشوید کلاهتان را برمیدارید و احترامش میکنید یا فقط از دور سری تکان میدهید ؟

من اما وقتی دست های استخوانی ام را گره کرده ام و روی سینه بیمارم میفشارم مرگ روی شانه هایم نشسته و صدای شکستن دنده ها را گوش میکند . مرگ دوز اپی نفرین را میداند . مرگ آخرین گاید لان ها را خوانده . مرگ شکل پشیمانیست . مرگ شکل غفلت است .

وقتی ک همه کنار میروند مرگ آن آخرین یاورست ک همه ی تلخی ها را تمام میکند . همه ی راه های دردناک نجات را جدا میکند و در آغوش میگیردت . شاید دلسوز ترین این میانه اوست . 

سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396

دست های آغشته به خونم را میشویم. محکم و محکم تر. مراحل شستن دست را طبق عکس بالای شیر آب انجام میدهم. سینک سفید لحظه ای صورتی و بعد از آن سفید میشود . دارم فکر میکنم ک همه چیز چقدر آرام و شیرین است . لحظه ای به پیامی فکر میکنم ک خوانده ام اما فرصت نداشتم جوابش را بنویسم. فکر میکنم ک حتمن وقتی آن را نوشته است داشته لبخند پهنی میزده و مرا تصور میکرده توی این لباس های سبز .دست هایم را خشک میکنم نوزاد گریان را مینشانم توی چشم هایش نگاه میکنم و میگویم متاسفم ازینکه باعث دردش شدم . کاش همه چیز به همین آسانی بود و یکی تورا مینشاند و توی چشم هایت نگاه میکرد و دردت را تمام میکرد . کاش میشد دست هایت را بشویی و دیگر آغشته به این غم نباشد 

همه چیز همینطور آرام است و منطقی. میگویم کاش و ادامه میدهم به هر آنچه ک هست. لحظه ای زندگی ام صورتی میشود از همه ی درد ها و بعد از آن سفید و پاک

همه چیز به همین سادگیست 

دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1396

پلک هایم را محکم میبندم ، سرم را چند بار تکان میدهم ، چند صدای نامفهوم از دهانم خارج میشود و فکر میکنم چقدر ذهن آدم سرکش و چموش است . انگار کسی هربار که چراغ ها را خاموش میکنی قبل از آنکه بروی زیر پتویت دوباره روشنشان میکند . مدت هاست ک نمیخابم . از ترس هایم با کسی صحبت نمیکنم. اما ندید گرفتنشان دارد قوی تر و مهیب ترشان میکند . کاش هیچ وقت دنیا این قدر بزرگ و پیشرفته نشده بود . کاش هنوز کاری جز چک کردن وبلاگ لعنتی ام نداشتم . کاش هنوز همه حس آدم را میشد چپاند توی همین چند خط و یکی بیاید بهشان فکر کند . 

من همیشه اینجور وقت ها دلم میخاهد بروم یک جای بلند از بالا به شهر و خانه ها و آدم ها نگاه کنم . نمیدانم چرا مشکلاتم آنجا کوچکتر میشوند . میدانی آدم ها چیزهای کوچک و بی ارزشی ازین دنیا میخاهند کاش کسی میدانست چه چیز آراممان میکند و کاش هنوز کسی برای آرام کردنمان بود .

چند شب پیش توی سکوت  و تاریکی بخش داشتم به دوستی میگفتم هرکس در این دنیا باید کسی داشته باشد تا پیشش همانی باشد ک هست . که نترسد از قضاوت و طرد شدن . ک همه ی حرف هایش را بگوید . ک نیازی نباشد بگوید

   1      2      3      4      5      ...      22      >>